این کالا را با دوستان خود به اشتراک بگذارید


ابرهای سفید
ابرهای سفید
200,000 تومان قیمت اصلی: 200,000 تومان بود.140,000 تومانقیمت فعلی: 140,000 تومان.
| نویسنده | |
|---|---|
| ناشر | |
| موضوع | |
| قطع کتاب | |
| نوبت چاپ |
اول |
| سال انتشار |
1402 |
| جلد کتاب |
شومیز |
| زبان کتاب |
فارسی |
| تعداد صفحه |
220 |
برای ثبت درخواست تامین، ابتدا وارد حساب کاربری خود شوید.
200,000 تومان قیمت اصلی: 200,000 تومان بود.140,000 تومانقیمت فعلی: 140,000 تومان.
موجود در انبار
مشاهده QR CODE

ارسال رایگان پستی برای سفارش های بالای 1,000,000 تومان
امکان ارسال سفارش به صورت کادوپیچ
کادوپیچ
برای اینکه سفارش رو کادوپیچ براتون ارسال کنید، باید بعد از اضافه کردن کتاب ها به سبد خرید ، وارد سبد خرید بشید و دکمه "کتاب رو براتون کادو کنیم؟" رو بزنید.
حتی میتونید در ادامه آدرس کسی رو که مایلید براش سفارش کادوپیچ شده ارسال بشه رو وارد کنید ;)
مهر گل یک دختر روستایی است. دغدغه اش بودن با جنگل بابا، تحمل غرغر های مامان، خوب درس خواندن و حرص خوردن از دست کار های بابا و پسر خاله اش علیرضا است اما دنیای آرام مهر گل را آب و آتش تهدید می کند!
آب و آتش را هم خود آدم ها به جان خودشان انداختند. از این طرف سیل آمده و روستا را با خودش برده و از طرف دیگر، آتش سوزی جنگل و جنگل بابا به زحمت زیادی انداخته است خالا اوست و راه سختی که پیش رو دارد. سر جای جایش بماند و غصه بخورد یا از جا بلند شود و فشار سختی ها را تحمل کند!
ابر های سفید، تلاشی است برای نشان دادن اهمیت طبیعت در زندگی ما. دریچه ای تازه به دنیایی که به ظاهر برایمان تکراری است اما هنوز چیز های زیادی برای کشف کردن دارد.
| نویسنده | |
|---|---|
| ناشر | |
| موضوع | |
| قطع کتاب | |
| نوبت چاپ |
اول |
| سال انتشار |
1402 |
| جلد کتاب |
شومیز |
| زبان کتاب |
فارسی |
| تعداد صفحه |
220 |
برای ثبت نقد و بررسی وارد حساب کاربری خود شوید.
کتاب های مرتبط
- محمد رضا یزدانی نژاد
- شبنم مسعود نیا
- رضا کاشانی اسدی
- بزرگ علوی
- بابک زمانی
- مسعود آذرباد
- علی نصیری کیا
- حدیث افخمی
- راضیه تجار
- 211949
بریده هایی از کتاب ابرهای سفید
اگر کتاب "ابرهای سفید " را مطالعه کرده اید، بریده هایی از متن آن را با دیگران به اشتراک بگذارید!
متن ارسال بعد از بررسی تایید و منتشر خواهد شد.
برای ارسال بریده کتاب، ابتدا وارد حساب کاربری خود شوید.
- خدیجه
مامان نگذاشت من و سوسن برویم داخل ساختمان جنگلبانی. خودش و خاله و علیرضا رفتند داخل و ما گوشهٔ حیاط و زیر طاق ساختمان جنگلبانی ایستادیم. علیرضا هم میخواست پیش من و سوسن بماند، اما مامان گفت: «تو مردی. باید همراه ما باشی. اگر تو نباشی، که میخواهد با این مردها حرف بزند و تکلیف را مشخص کند؟» علیرضا بادی به غبغبش انداخت و همراه مامان و خاله راهی شد.
- خدیجه
آنها که رفتند، نگهبان جلوی در آمد پیش من و سوسن. از نگاهش و حضورش در کنارمان حالم بد شد. نگهبان جوان گفت: «خدا به دادتان برسد. حالاحالاها پدرهایتان گیر هستند و باید بروند دادگاه.» میخواستم بپرسم او از کجا میداند، که خودش نگاهی به سوسن انداخت و گفت: «خواهرت دارد از سرما میلرزد. میخواهی بیایی توی اتاقک من؟» سرم را به علامت نَه تکان دادم.
- خدیجه
نگهبان که پسر جوان قدکوتاهی بود، گفت: «یک ماه پیش هم دو تا شکارچی را دستگیر کردند و آوردند اینجا. الآن زندان هستند و کلی جریمه هم باید بپردازند. مادرت که آمد به او بگو من میتوانم کمکش کنم. کافی است بیاید جلوی اتاقک نگهبانیِ من و راهنمایی بخواهد.»
- خدیجه
سرم را به علامت فهمیدن حرفش تکان دادم و سوسن را بغل کردم. نگهبان راست گفته بود؛ سوسن داشت میلرزید. محکمتر بغلش کردم و کمی لرزشش کمتر شد. نمیدانم سردش بود یا ترسیده بود. ناگهان نگهبان داد زد: «رئیس!» و بِدو از ما دور شد. ماشین بزرگی که آرم ادارهٔ جنگلبانی رویش بود از درِ حیاط اداره داخل آمد.
- خدیجه
هنوز باران میبارید و هوا سرد بود. نفس که میکشیدیم از دهانمان بخار درمیآمد. سر سوسن را بوسیدم و گفتم: «راست نمیگفت.»
– میدانم.
- خدیجه
مردی با رخت جنگلبانی از ماشین جنگلبانی پیاده شد و وقتی من و سوسن را دید، آمد نزدیکمان ایستاد. دست کشید به سر سوسن و از من پرسید: «اینجا چهکار میکنید؟»
– پدرانمان را دیروز در مرالباد دستگیر کردهاند و آوردهاند اینجا.













دیدگاهها
پاکسازی فیلترهیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.