این کالا را با دوستان خود به اشتراک بگذارید


بلیت آبی
بلیت آبی
190,000 تومان
| نویسنده | |
|---|---|
| مترجم | |
| ناشر | |
| موضوع | |
| قطع کتاب | |
| نوبت چاپ |
اول |
| سال انتشار |
1402 |
| تعداد صفحه |
272 |
| جلد کتاب |
شومیز |
| زبان کتاب |
فارسی |
برای ثبت درخواست تامین، ابتدا وارد حساب کاربری خود شوید.
190,000 تومان
ناموجود
این کتاب در حال حاضر موجود نیست، اما می توانیم آن را با درخواست شما تامین کنیم و از طریق پیامک با خبرت کنیم!
از طریق دکمه زیر درخواست تامین فوری رو به همراه ثبت تلفن همراه انجام بده.
مشاهده QR CODE
ارسال رایگان پستی برای سفارش های بالای 2,000,000 تومان
امکان ارسال سفارش به صورت کادوپیچ
کایلا میداند سازوکار بلیت بخت آزمایی چطور است، همه میدانند. به محض بالغ شدن وقتش میشود که جلوی آن دستگاه بایستی. اگر بلیت سفید نصیبت شد که سزاواری مادر شوی و خانواده داشته باشی، اما اگر بلیتت آبی شد، تراشهای در بدنت کار میگذارند و تو دیگر مادر نخواهی شد…
کایلا از اینکه حق بر بدنش را یک بلیت از او گرفته، از این که حکومت حکم بر مادر بودن یا نبودن او صادر کرده، در آستانه ی جنون است. او میخواهد بندها را بدرد و آن تراشه را بکند تا خود انتخاب کند. اما در این پادآرمان شهر بی روح و سیمانی چشمهای همیشه ناظر رهایش نخواهند کرد.
| وزن | 255 گرم |
|---|---|
| نویسنده | |
| مترجم | |
| ناشر | |
| موضوع | |
| قطع کتاب | |
| نوبت چاپ |
اول |
| سال انتشار |
1402 |
| تعداد صفحه |
272 |
| جلد کتاب |
شومیز |
| زبان کتاب |
فارسی |
| ویژگی |
1 دیدگاه برای بلیت آبی
پاکسازی فیلترکتاب های مرتبط
- استیو تولتز
- فئودور داستایفسکی
- ژان پل سارتر
- کارلوس ماریا دومینگوئز
- ورنر هرتسوگ
- پائولو کوئیلو
- فرانتس کافکا
- ایوان کلیما
- لسلو کراسنا هورکایی
- چارلز بوکوفسکی
- لئو تولستوی
- 246775
بریده هایی از کتاب بلیت آبی
برشی از این کتاب بفرستید
برای ارسال برش وارد حساب کاربری شوید.
همهچیز با شانس شروع میشد. بدنهایمان گویهایی بودند غلتان در گردونهی دستگاه بختآزمایی. سالهای کشدارِ نوجوانی بود، همان وقتی که دخترها رفتهرفته قد میکشند و مُدام ضعف میکنند.
وقتی رفتم درمانگاه دیدنِ دکترم، آن قسمتِ دیوار که قدهایمان را اندازه میگرفتیم، پر از نقطه شده بود، انگار مگسها آنجا تخمگذاری کرده بودند. نشانک قد من و خیلیهای دیگر آن وسط گم شده بود. خانم دکتر گفت صافتر! صافتر وایسا! و با خطکش ضربهای به زانویم زد. گفت سرت رو بگیر بالا! چی میبینی؟
چیزی نگفتم، اما فکر کردم فقط گردوخاکی که روی سقفتون نشسته، دکتر! دکتر گزارشی دربارهی بدنم نوشت. سرِ انگشتهایم را میجویدم. دکتر دورِ شستهای دردناکم پانسمانی پیچید و گفت اینقدر ناخنهات رو نجو! و چیزی نوشت که لابد از رشد و پرورش ناکافیام حکایت میکرد.
یازده سالم که شد، پدرم سگی لاغر و خاکستری برایم خرید، محض دلخوشی من.
- ارسال شده توسط: محسن









بهنام مؤمنی –
کتابی جدید که در شکل و شمایلی خوب و حرفهای چاپ شده. نشر برج انصافاً حرفهای کار میکند.
داستان روایتی از یک پادآرمان شهر بیروح و سیمانی است که شاید در آیندهای نزدیک واقعی شود.