

این کالا را با دوستان خود به اشتراک بگذارید



1Q 84 (ادبیات جهان14)،(3جلدی)
1Q 84 (ادبیات جهان14)،(3جلدی)
814,500 تومان قیمت اصلی: 814,500 تومان بود.692,325 تومانقیمت فعلی: 692,325 تومان.
نویسنده | |
---|---|
مترجم | |
ناشر | |
موضوع | |
قطع کتاب | |
نوبت چاپ |
پنجم |
سال انتشار |
1396 |
1-10 | 11-20 | 21-100 | 101+ |
692,325 تومان | 651,600 تومان | 610,875 تومان | 570,150 تومان |
برای ثبت درخواست تامین، ابتدا وارد حساب کاربری خود شوید.
814,500 تومان قیمت اصلی: 814,500 تومان بود.692,325 تومانقیمت فعلی: 692,325 تومان.
در انبار موجود نمی باشد
مشاهده QR CODE

با خرید این محصول 69 سکه معادل 13,847 تومان در باشگاه مشتریان دریافت کنید!
ارسال رایگان پستی برای سفارش های بالای 500,0000 تومان
امکان ارسال سفارش به صورت کادوپیچ
کادوپیچ
برای اینکه سفارش رو کادوپیچ براتون ارسال کنید، باید بعد از اضافه کردن کتاب ها به سبد خرید ، وارد سبد خرید بشید و دکمه "کتاب رو براتون کادو کنیم؟" رو بزنید.
حتی میتونید در ادامه آدرس کسی رو که مایلید براش سفارش کادوپیچ شده ارسال بشه رو وارد کنید ;)
کتاب 1Q84، رمانی نوشته ی هاروکی موراکامی است که نخستین بار در سال 2009 به چاپ رسید. داستان این رمان در سال 1984 و در شهر توکیو می گذرد. زنی جوان به نام اومامه، پیشنهاد عجیب یک راننده تاکسی را می پذیرد و پس از آن، اتفاقات عجیبی در دنیای پیرامونش به وقوع می پیوندد. او درمی یابد که وارد یک هستی موازی شده است و نام آن را 1Q84 می گذارد. در همین حال، نویسنده ای به نام تنگو، پروژه ی کاری عجیبی را آغاز می کند و آنقدر درگیر آن می شود که زندگی اش با دگرگونی های زیادی مواجه می گردد. همزمان با این که تار و پود داستان های اومامه و تنگو در طول این یک سال در هم گره می خورد، موراکامی ما را با پیوندهای عمیقی آشنا می کند که این دو شخصیت را از همیشه به یکدیگر نزدیک تر می سازد.
وزن | 1486 گرم |
---|---|
نویسنده | |
مترجم | |
ناشر | |
موضوع | |
قطع کتاب | |
نوبت چاپ |
پنجم |
سال انتشار |
1396 |
جلد کتاب |
شومیز |
زبان کتاب |
فارسی |
شابک | 9786007364123 |
1 دیدگاه برای 1Q 84 (ادبیات جهان14)،(3جلدی)
پاکسازی فیلتربرای ثبت نقد و بررسی وارد حساب کاربری خود شوید.
1-10 | 11-20 | 21-100 | 101+ |
692,325 تومان | 651,600 تومان | 610,875 تومان | 570,150 تومان |
بریده هایی از این کتاب
متن ارسال بعد از بررسی تایید و منتشر خواهد شد.
برای ارسال بریده کتاب، ابتدا وارد حساب کاربری خود شوید.
-
محسن
بیوهزن گفت: «دوتا بچه داشتم. یک پسر و یک دختر. دخترم سه سال از پسرم کوچکتر بود. همانطور که قبلاً گفتم، مرده ـ خودکشی کرده. بچهدار نشد. من و پسرم هم مشکلات خودمان را داریم و مدت زیادی خوب باهم کنار نیامدهایم. حالا هم کمتر با او حرف میزنم. سهتا نوه دارم، اما مدتهاست که آنها را هم ندیدهام. با این حال وقتی مردم، بیشتر ملک و مالم خود به خود به تنها پسرم و بچههای او میرسد. این روزها برعکس گذشته وصیتنامه چندان اعتباری ندارد. اما حالا داراییهای تحت اختیارم به مبالغ کلانی میرسد. اگر در این کار موفق شوی، مایلم مقدار زیادی از آن را به تو اختصاص بدهم. اما لطفاً سوءتفاهم نشود: نمیخواهم تو را بخرم. همهی حرفم این است که تو را دختر خودم میدانم. کاش دختر واقعی من بودی.»
آئومامه به او زل زده بود؛ بیوهزن جام را روی میز گذاشت، انگار یکهو یادش آمده بود که آن را در دست دارد. بعد سر چرخاند که به گلبرگهای براق سوسن پشت سرش نگاه کند. جلد 2
-
محسن
وارسی دقیق صورتش از رو به رو آشکار میکرد که اندازهی گوشهایش با هم متفاوت است و گوش چپ خیلی بزرگتر و بیریختتر است. اما تابهحال هیچکس متوجه نشده بود، چون موهایش تقریباً همیشه گوشها را میپوشاند. لبهایش خط راست فشردهای تشکیل میداد. و اینطور القا میکرد که راحت قابل دستیابی نیست. بینی باریک قلمی، استخوانهای برجستهی گونه، پیشانی پهن و ابروهای بلند صاف بر این حالت میافزود؛ اما همهی اینها در چهرهی بیضی خوشایندی خوش نشسته بود، و هرچند سلیقهها فرق دارد، کمتر کسی بود که او را زن خوشگلی نداند. مشکل اصلی صورتش این بود که هیچ حالتی در آن خوانده نمیشد. لبهای سخت به همفشردهاش فقط وقتی خیلی لازم بود به لبخندی از هم وا میشد. چشمهایش مثل چشمان افسرانِ مافوقِ کشتی، نگاه خیرهی سرد و هوشیاری داشت. بر اثر این خصوصیات چهره، هیچکس تابهحال از دیدنش پی به احساسات او نبرده بود.
-
محسن
آئومامه اخم کرد و به ساعت مچی خود نگاهی انداخت. سر برداشت و ماشینهای دور و بر را ورانداز کرد. سمت راستش یک میتسوبیشی پاجرویِ شاسیبلند ایستاده بود که لایهی نازکی خاک رویش نشسته بود. جوان بیحوصلهای در صندلی بغلدست راننده نشسته بود و شیشه را پایین داده بود و سیگار میکشید. موهای بلند و صورت آفتابسوخته داشت و یک بادگیر جگری پوشیده بود. روی باربند ماشین چند تا تختهی موجسواری فرسوده بود. جلوی او یک ساب ۹۰۰ خاکستری بود، با شیشههای دودی کیپ که نمیشد دید کی تویش نشسته. بدنهی این ماشین چنان تمیز و براق بود که عکست را تویش میدیدی.
ماشین جلو خودشان یک سوزوکی آلتوی قرمز بود با نمرهی پلاک صادره از منطقهی نریما و سپری غرشده. مادر جوانی فرمان را به چنگ گرفته بود. بچهی کوچکش روی صندلی بغلدستی ایستاده بود و برای آنکه حوصلهاش سر نرود پس و پیش میرفت. مادر به بچه تذکر داد آرام بگیرد، کفری بودن را میشد در چهرهاش دید.
بهنام مؤمنی –
کتابی که با نیمنگاهی به کتاب ۱۹۸۴ اورول نوشته شده است. مهدی غبرایی هم که مثل همیشه عالی ترجمه کرده است. خدا حفظش کند.