این کالا را با دوستان خود به اشتراک بگذارید


در جبهه ی غرب خبری نیست
در جبهه ی غرب خبری نیست
220,000 تومان
| نویسنده | |
|---|---|
| مترجم | |
| ناشر | |
| موضوع | |
| قطع کتاب | |
| نوبت چاپ |
اول |
| سال انتشار |
1401 |
| تعداد صفحه |
202 |
| جلد کتاب |
شومیز |
| زبان کتاب |
فارسی |
برای ثبت درخواست تامین، ابتدا وارد حساب کاربری خود شوید.
220,000 تومان
ناموجود
این کتاب در حال حاضر موجود نیست، اما می توانیم آن را با درخواست شما تامین کنیم و از طریق پیامک با خبرت کنیم!
از طریق دکمه زیر درخواست تامین فوری رو به همراه ثبت تلفن همراه انجام بده.
مشاهده QR CODE
ارسال رایگان پستی برای سفارش های بالای 2,000,000 تومان
امکان ارسال سفارش به صورت کادوپیچ
نیروی حیات که در طی این سالها در وجودم بوده هنوز در دستها و چشمانم هست.
هرچند آن را سرکوب کردهام، درست نمیدانم.
اما تا زمانیکه در وجودم هست راهی به بیرون پیدا خواهد کرد.
حتی اگر ارادهام جز این بطلبد.
| وزن | 190 گرم |
|---|---|
| نویسنده | |
| مترجم | |
| ناشر | |
| موضوع | |
| قطع کتاب | |
| نوبت چاپ |
اول |
| سال انتشار |
1401 |
| تعداد صفحه |
202 |
| جلد کتاب |
شومیز |
| زبان کتاب |
فارسی |
1 دیدگاه برای در جبهه ی غرب خبری نیست
پاکسازی فیلترکتاب های مرتبط
- جمعی از نویسندگان, مهدی شریفی
- ابراهیم اکبری دیزگاه
- ریحانه کشتکاران, زهره عیسی خانی
- نرجس شکوریان فرد
- رضا امیرخانی
- روزبه معین
- سارا عرفانی
- مصطفی مستور
- جان اشتاین بک
- علی اسکندری
- معصومه میر ابوطالبی
- سیامک ایثاری
- 243057
بریده هایی از کتاب در جبهه ی غرب خبری نیست
برشی از این کتاب بفرستید
برای ارسال برش وارد حساب کاربری شوید.
در میان ما یک نفر بود که تردید داشت و دلش نمیخواست به جبهه رود یوزف بِم. پسرکی چاق و صاف و ساده. اما جرأت مخالفت نداشت زیرا بقیه او را طرد میکردند. شاید بیشتر ما هم ته دلمان مثل او فکر میکردیم. اما هیچ کدام نتوانستیم عقیدهٔ واقعی خود را بروز دهیم زیرا در آن صورت حتی پدر و مادرهایمان هم ما را ترسو خطاب میکردند. هیچ کس درست نمیدانست برای چه به جنگ میرویم. آدمهای فقیر از ما عاقلتر بودند. آنها خوب میدانستند جنگ مایه بدبختی است. در حالی که آدمهای طبقه متوسط که باید بیشتر سرشان میشد، غرق در شور و هیجان جنگ شده بودند.
- ارسال شده توسط: خدیجه
مدتی که در مدرسه بودیم کانتورک آنقدر به گوشمان خواند تا بالاخره همه شاگردان داوطلب شدند و خود را به فرماندهی منطقه معرفی کردند. چهره او را خوب به خاطر دارم. از پشت عینک به ما خیره میشد و با صدایی لرزان میپرسید: «شما خیال ندارید داوطلب شوید رفقا؟»
اینجور آدمها همیشه از احساساتشان مایه میروند تا آدم را خر کنند. اما آن موقع متوجه این چیزها نبودیم.
- ارسال شده توسط: خدیجه
مولر توضیح میدهد که زخم بدی در ناحیه ران دارد.
تصمیم میگیریم که عصر به ملاقاتش برویم. کروپ نامهای بیرون میآورد: «کانتورک به همه سلام رسانده.»
میخندیم. مولر سیگارش را پرت میکند و میگوید: «دلم میخواست اینجا بود.»
کانتورک مدیر مدرسه ما بود. مردی ریزنقش و یکدنده با کتی بلند و خاکستری و چهرهای مانند موش خرمایی درست به قد و قواره گروهبان «هیملاشتوس». خیلی عجیب است که اغلب بدبختیهای این دنیا زیر سر این آدمهای کوتاه قد است. معمولا آنها فعالتر و سازشناپذیرتر از آدمهای بزرگ قامتاند. همیشه حواسم جمع بوده جزء گروهانهایی که فرماندهای کوتاه قد دارد نشوم. آدمهایی مقرراتی و خشک هستند.
- ارسال شده توسط: خدیجه









بهنام مؤمنی –
رمانی عالی دربارۀ جنگ. همین ترجمه از ترجمۀ آقای تاجبخش بسیار بهتر است.