این کالا را با دوستان خود به اشتراک بگذارید


| نویسنده | |
|---|---|
| مترجم | |
| ناشر | |
| موضوع | |
| قطع کتاب | |
| نوبت چاپ |
یازدهم |
| سال انتشار |
1401 |
| تعداد صفحه |
616 |
| جلد کتاب |
شومیز |
| زبان کتاب |
فارسی |
برای ثبت درخواست تامین، ابتدا وارد حساب کاربری خود شوید.
370,000 تومان
ناموجود
این کتاب در حال حاضر موجود نیست، اما می توانیم آن را با درخواست شما تامین کنیم و از طریق پیامک با خبرت کنیم!
از طریق دکمه زیر درخواست تامین فوری رو به همراه ثبت تلفن همراه انجام بده.
مشاهده QR CODE
ارسال رایگان پستی برای سفارش های بالای 2,000,000 تومان
امکان ارسال سفارش به صورت کادوپیچ
دن براون در کتاب تازه و حیرت انگیز خود، دوزخ، این بار پس از خلق داستانهای تاریخی اش در واتیکان و پاریس و واشنگتن به سراغ فلورانس آمده؛ همان شهری که دانته آلیگیری دوزخ کمدی الهی را در آن پرورواند و از آن تبعید شد و تا آخر عمر در حسرت دیدارش از زادگاهش سوخت. رابرت لنگدان، کارآگاه معماهای تاریخی و هنری، در این کتاب مجروح و مبتلا به فراموشی به هوش می آید و خود را در آستانه خطر مرگ می بیند و اندکی بعد خود را در برابر خطری که نسل بشر را به مخاطره انداخته است. این داستان پای او را به فلورانس زیبا و کهن می کشاند و از آنجا به ونیز حیرت انگیز و از آنجا هم به شهری در دل تمدن شرق با مساجد زیبایش و هنر و تاریخ و معماری غریبش! اگر کتابهای قبلی دن براون خواننده را بهت زده می کرد. دوزخ قرار است معنای تازه ای به بهت و حیرت زدگی بدهد! دوزخ قرار است خواننده را در میان هیجان انگیزترین ماجرای رابرت لنگدان به فکر و تصمیم گیری وادارد؛ زیرا دانته می گوید: «ظلمانی ترین مکانها در دوزخ از آن کسانی است که در زمانه بی اخلاقی بی طرف می مانند.» خواننده پس از این کتاب، قرار نیست بی طرف بماند!
| وزن | 766 گرم |
|---|---|
| نویسنده | |
| مترجم | |
| ناشر | |
| موضوع | |
| قطع کتاب | |
| نوبت چاپ |
یازدهم |
| سال انتشار |
1401 |
| تعداد صفحه |
616 |
| جلد کتاب |
شومیز |
| زبان کتاب |
فارسی |
کتاب های مرتبط
- کاترین مک کنزی
- سردار ازکان
- الکس مایکلیدیس
- گابریل گارسیا مارکز
- ایوا یورچک
- آنتوان دوسنت اگزوپری
- استیو تولتز
- ویکتور هوگو
- ریو موراکامی
- آلفونس دوده
- جین آستین
- اونوره دو بالزاک
- 234199
بریده هایی از کتاب دوزخ
برشی از این کتاب بفرستید
برای ارسال برش وارد حساب کاربری شوید.
لنگدان قدمی به سمت رودخانه برداشت، اما به چشم خود میدید که آبِ رودخانه خونرنگ است و عمیقتر از آن است که بتواند بگذرد. لنگدان که دوباره چشمش را بهسمت زنِ روبندهدار چرخاند، دید اجسادِ پیش پایش دوچندان شده است. حالا صدها جسد آنجا بود و شاید هم هزارها جسد؛ بعضیهایشان هنوز زنده بودند و از فرط زجر به خود میپیچیدند و انگار طعمِ تلخِ مرگ را ناباورانه میچشیدند… تنشان طعمهی آتش میشد، در مدفوع دفن میشدند، یکدیگر را میخوردند. ضجه و مویهی ناشی از رنجِ انسانها را میشنید که تا این سوی آب طنین میانداخت.
زن به سوی لنگدان آمد؛ دستان لاغرش را طوری رو به او گرفته بود که انگار استدعای کمک دارد.
- ارسال شده توسط: محسن
خدایا، دعا میکنم دنیا نام مرا مثل گناهکاری حیوانصفت به یاد نیاورد، بلکه نجاتدهندهای بزرگوار که تو میدانی حقیقتاً هم همین هستم. دعا میکنم انسان بداند چه عطیهای برایش به جا گذاشتهام.
عطیهی من آینده است.
عطیهی من سعادت است.
عطیهی من دوزخ است.
- ارسال شده توسط: محسن









نقد و بررسیها
پاکسازی فیلترهنوز بررسیای ثبت نشده است.