این کالا را با دوستان خود به اشتراک بگذارید


| نویسنده | |
|---|---|
| مترجم | |
| ناشر | |
| موضوع | |
| قطع کتاب | |
| نوبت چاپ |
اول |
| سال انتشار |
1402 |
| تعداد صفحه |
392 |
| جلد کتاب |
شومیز |
| زبان کتاب |
فارسی |
برای ثبت درخواست تامین، ابتدا وارد حساب کاربری خود شوید.
240,000 تومان
ناموجود
این کتاب در حال حاضر موجود نیست، اما می توانیم آن را با درخواست شما تامین کنیم و از طریق پیامک با خبرت کنیم!
از طریق دکمه زیر درخواست تامین فوری رو به همراه ثبت تلفن همراه انجام بده.
مشاهده QR CODE
ارسال رایگان پستی برای سفارش های بالای 2,000,000 تومان
امکان ارسال سفارش به صورت کادوپیچ
آخرش هم هیچ آخرین اثر والتر کمبوسکی نویسند آلمانی است. بخش عمده داستان در ژانویه سال 1945 در عمارت خانوادهی فون گلوبیگ در پروس شرقی میگذرد، کمی پیش از هجوم ارتش سرخ و آغاز فرار و مهاجرت اجباری . این رمان نشان میدهد چگونه انسانهایی که هیج شباهتی به هم ندارند با خطر قریب الوقوع حمله ارتش سرخ مواجه میشوند و چگونه دشواری و مخاطرات اوضاع رابطهی هر فرد را، بسته به شخصیتی که دارد ، با دیگران تغییر میدهد . کمبوسکی جزئیات را همچون فرازهای تکرارشونده موسیقی به کار میگیرد و کل کتاب نیز همچون قطعهای موسیقی است که به آرامی آغاز میشود ، سرسختانه پیش میرود و در نهایت به اوجی سهمناک میرسد.
کتاب آخرش هم هیچ
| وزن | 347 گرم |
|---|---|
| نویسنده | |
| مترجم | |
| ناشر | |
| موضوع | |
| قطع کتاب | |
| نوبت چاپ |
اول |
| سال انتشار |
1402 |
| تعداد صفحه |
392 |
| جلد کتاب |
شومیز |
| زبان کتاب |
فارسی |
| ویژگی |
کتاب های مرتبط
- مجید قیصری
- اکرم صادقی
- مسلم ناصری
- سعید محمدی
- گابریل گارسیا مارکز
- هلن برايان
- یاسین حجازی
- مسلم ناصری
- خسرو باباخانی
- محمد حسینزاده
- علیرضا قزوه
- 248309
بریده هایی از کتاب آخرش هم هیچ
برشی از این کتاب بفرستید
برای ارسال برش وارد حساب کاربری شوید.
حالا در ژانویه ۱۹۴۵ درخت کریسمس همچنان در اتاق نشیمن بود. پتر از مادرخواندهاش در برلین میکروسکوپی هدیه گرفته بود. در نشیمن کمنور، پشت میزی نزدیک درخت کریسمس و آویزهایش، مینشست. از دریچه میکروسکوپ همهچیز را با بیشترین دقت ممکن بررسی میکرد، کریستالهای نمک و پاهای مگس و رشتهنخ و سرِ سوزن تهگرد. کنار دستش دفترچه یادداشتی گذاشته بود و نتیجه آزمایشهایش را در آن مینوشت: «پنجشنبه، ۸ ژانویه :۱۹۴۵ سوزن تهگرد. نوک دندانهدندانه.»
پاهایش را با پتو پوشانده بود. باد میآمد. در اتاق نشیمن همیشه باد میآمد، چون درِ آشپزخانه به قول خالهجان «همیشه خدا» باز بود و شومینه با آن چوبهای شعلهورش هوا را به سمت خود میکشید. زنهای اوکراینی هیچوقت یاد نمیگرفتند در را ببندند. ابرهارد این زنها را جایی در شرق پیدا کرده بود. در روستایی از آنها پرسیده بود آیا دوست دارند به کشور قدرتمند و پهناور آلمان بیایند، به برلین با سینماها و خط مترویش؟
- ارسال شده توسط: محسن
عضو دیگر خانواده «خالهجان» بود، بانویی پابه سن گذاشته، تنومند با زگیلی روی چانه. تابستانها با لباسی ژولیده و رنگرورفته در خانه این ور و آن ور میدوید، انگار همیشه داشت یورتمه میرفت! در زمستان برای فرار از سرما شلوار مردانهای زیر دامنش میپوشید و دو ژاکت بافتنی روی هم تنش میکرد. از وقتی ابرهارد را به عنوان راهبر ویژه به نقطهای که به آن را «خط مقدم» میگفتند و البته پشت جبهه بود اعزام کرده بودند، خالهجان به کارهای گئورگنهوف رسیدگی میکرد. اگر او نبود، کارها زمین میماند. همیشه میگفت: «اصلا به این سادگیها نیست…» و هر روز با این تکیهکلام از عهده تمام کارها برمیآمد.
از جای جای خانه فریاد میزد: «درِ آشپزخانه باید بسته باشد!» دیگر زبانش مو درآورده بود. «باد میآید توی تمام اتاقها! اینجوری دیگر نمیشود خانه را گرم کرد.» مدام نق میزد که سرد است، آخر چرا از بین اینهمه جا در دنیا از پروس شرقی سر درآورده بود؟
- ارسال شده توسط: محسن









نقد و بررسیها
پاکسازی فیلترهنوز بررسیای ثبت نشده است.