اشتراک گذاری

این کالا را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

شیطان،همیشه

شیطان،همیشه

260,000 تومان

قیمت پشت جلد:260,000 تومان
نویسنده

مترجم

ناشر

موضوع

قطع کتاب

نوبت چاپ

چهارم

سال انتشار

1396

تعداد صفحه

296

جلد کتاب

شومیز

زبان کتاب

فارسی

برای ثبت درخواست تامین، ابتدا وارد حساب کاربری خود شوید.

260,000 تومان

در انبار موجود نمی باشد

ناموجود

این کتاب در حال حاضر موجود نیست، اما می توانیم آن را با درخواست شما تامین کنیم و از طریق پیامک با خبرت کنیم!
از طریق دکمه زیر درخواست تامین فوری رو به همراه ثبت تلفن همراه انجام بده.


QR Code
قیمت پشت جلد:260,000 تومان

ارسال رایگان پستی برای سفارش های بالای 1,000,000 تومان

امکان ارسال سفارش به صورت کادوپیچ

کادوپیچ

برای اینکه سفارش رو کادوپیچ براتون ارسال کنید، باید بعد از اضافه کردن کتاب ها به سبد خرید ، وارد سبد خرید بشید و دکمه "کتاب رو براتون کادو کنیم؟" رو بزنید.
حتی میتونید در ادامه آدرس کسی رو که مایلید براش سفارش کادوپیچ شده ارسال بشه رو وارد کنید ;)

بدون شک در ادبیات معاصر آمریکا،کمتر نویسنده ای را می توان یافت که همانند دونالد ری پولاک در به تصویر کشیدنفرهنگ عامه و پیچیدگی های آن در قالب داستان تا به این اندازه موفق باشد.سبک روایی و پر از تعلیق ری پولاک بدیع و سرشار از خلاقیت است.آفرینش و خلق دلهره در شیطان ،همیشه از کلیشه های همیشگی این سبک پیروی نمیکند و این همان جور و مایه ای است که داستان را در این ژانر متمایز میسازد.بسان دو رمان دیگر پولاک سفره آسمانی،داستان های او هایو/…داستان درفاصله زمانیپس از جنگ جهانی در اوهایو،قلب تاریک ایالت های جنوبی، دنبال می شود. ابر قهرمانی وجود ندارد وتمام شخصیت های کتاب به یک اندازه در خط داستان پر رنگ و تاثیر گذارند.در واقع قهرمان اصلی این کتاب شیطان است که افسار دیگران را در دستان خود می گیرد و در قالب انسان،آنها را به نیایشگاه خود می کشاند.
در سال 2012 کتاب شیطان همیشه برنده جایزه توماس و لیلیان دی چافین شد و درهمان سال همراه با ستایش و تحسین منتقدان،جایزه ادبی فرانسه و آلمان را نیز نصیب خود کرد رمانی عجیب با نگاهی نو و قصه ای پر فراز و نشیب.

وزن 270 گرم
نویسنده

مترجم

ناشر

موضوع

قطع کتاب

نوبت چاپ

چهارم

سال انتشار

1396

تعداد صفحه

296

جلد کتاب

شومیز

زبان کتاب

فارسی

0 نقد و بررسی
طراحی جلد و صفحات کتاب
0
جذابیت محتوا و موضوع کتاب
0
محتوای مفید و آموزنده
0

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “شیطان،همیشه”
شناسه محصول: 88361 دسته: ,

بریده هایی از کتاب شیطان،همیشه

اگر کتاب "شیطان،همیشه " را مطالعه کرده اید، بریده هایی از متن آن را با دیگران به اشتراک بگذارید!

برای ارسال بریده کتاب، ابتدا وارد حساب کاربری خود شوید.

آروین از پشت درختان عریان و صلیب‌ها می‌توانست حلقه‌های دود را ببیند که نیم‌مایل آن طرف‌تر از دودکش‌ها بالا می‌رفت. در سال 1957 ناکمستیف حدود چهارصد نفر سکنه داشت که تقریباً تمام‌شان به واسطه‌ی یک فاجعه‌ی شوم یا چیزهایی مثل شهوت، نیاز یا فقط از روی جهل باهم پیوند خونی داشتند.

آره اون کثافت‌ها از تو بزرگ‌ترند، اما دفعه‌ی بعد نوبت اوناست که خودشون رو خیس کنند، ازت می‌خوام نشونم بدی پسر!»

ویلارد ایستاده بود توی ایوان و داشت لباس کارش را عوض می‌کرد. شلوار قهوه‌ای را به آروین داد که از خون خشکیده و چربی، سفت و مات شده بود. او در کشتارگاهی در گرین‌فیلد کار می‌کرد و آن روز هزاروششصد خوک سلاخی کرده بودند که رکورد جدیدی برای شرکت بسته‌بندی گوشت آر.جی. کارول بود. هرچند پسر نمی‌دانست وقتی بزرگ شود می‌خواهد چه کاره شود، اما تقریباً مطمئن بود نمی‌خواهد برای امرار معاش خوک بکشد.

تازه دعاخواندن را شروع کرده بودند که پشت سرشان صدای ترق توروق شکستنِ شاخه‌های خشک آمد. آروین داشت اطرافش را می‌پایید که ویلارد او را گرفت و سرجایش نشاند، اما این باعث نشد که پسر در آن نور کم، نیم‌نگاهی به آن دو شکارچی نیندازد. شکارچی‌ها چرک و ژنده‌پوش بودند و آروین چندبار آنها را دیده بود که توی صندلی جلوی ماشینی زهوار در رفته در پارکینگ مغازه‌ی ماود اسپیکمن[4] قوز کرده‌ بودند. یک بار هم یک کیسه کرباس قهوه‌ای دست‌شان بود که زیرش غرق خون بود. ویلارد به آرامی گفت: «حواست به کارت باشه. الان وقت توجه به خداست نه غیر اون.»

حضور شکارچی‌ها در آن دور و بر، آروین را عصبی می‌کرد، با این حال آرام نشست و چشم‌هایش را بست. ویلارد به این کُنده چوب به چشم یک کلیسا نگاه می‌کرد و برایش به اندازه‌ی یک کلیسای دست‌سازِ انسان، مقدس بود. برای آروین، پدرش آخرین فرد روی زمین بود که بخواهد اذیتش کند، اما گهگاه این وضعیت برایش مثل نبردی شکست خورده بود. جنگل همان جنگل بود با ژاله‌هایی که از برگ‌ها می‌چکید و صدای خش خش سنجابی که روی همین درخت کناری بود. همین که از ذهن آروین این فکر گذشت که باید شکارچی‌ها نزدیک شده باشند یکی از آنها با صدایی نخراشیده گفت؛ «لعنتی، اینارو ببین! نشست دینی راه انداختن!