این کالا را با دوستان خود به اشتراک بگذارید
سال بلوا
سال بلوا
350,000 تومان قیمت اصلی: 350,000 تومان بود.245,000 تومانقیمت فعلی: 245,000 تومان.
| نویسنده | |
|---|---|
| ناشر | |
| موضوع | , , |
| قطع کتاب | |
| نوبت چاپ |
سی ام |
| سال انتشار |
1400 |
| تعداد صفحه |
342 |
| جلد کتاب |
شومیز |
| زبان کتاب |
فارسی |
برای ثبت درخواست تامین، ابتدا وارد حساب کاربری خود شوید.
350,000 تومان قیمت اصلی: 350,000 تومان بود.245,000 تومانقیمت فعلی: 245,000 تومان.
در انبار موجود نمی باشد
این کتاب در حال حاضر موجود نیست، اما می توانیم آن را با درخواست شما تامین کنیم و از طریق پیامک با خبرت کنیم!
از طریق دکمه زیر درخواست تامین فوری رو به همراه ثبت تلفن همراه انجام بده.
مشاهده QR CODE

ارسال رایگان پستی برای سفارش های بالای 1,000,000 تومان
امکان ارسال سفارش به صورت کادوپیچ
کادوپیچ
برای اینکه سفارش رو کادوپیچ براتون ارسال کنید، باید بعد از اضافه کردن کتاب ها به سبد خرید ، وارد سبد خرید بشید و دکمه "کتاب رو براتون کادو کنیم؟" رو بزنید.
حتی میتونید در ادامه آدرس کسی رو که مایلید براش سفارش کادوپیچ شده ارسال بشه رو وارد کنید ;)
عباس معروفی در کتاب سال بلوا، از زبان نوشافرین، دختری که درگیر یک عشق عجیب شده است خاطراتی را نقل میکند. بدون نقل هیج حاشیه یک راست وارد داستان میشویم و با نوشافرین همراه میشویم. سبک نگارش داستان، جریان سیال ذهن است و راوی داستان گاه اول شخص و گاهی دانای کل است. نوشافرین به همراه پدرش که یک نظامی است به شهر سنگسر میرود. پدر برای دخترش آیندهی دیگری رقم زده است اما او وارد یک رابطه عاطفی با یک کوزهگر میشود و تمام عشقش را نثار او میکند. این بر خلاف چیزی است که پدر سختگیرش انتظار دارد…
در کتاب سال بلوا جایگاه زنان در جامعه ایرانی و فشار لایههایی از اجتماع برای فرونگاه داشتن آنان به تصویر کشیده شده است.
| وزن | 330 گرم |
|---|---|
| ابعاد | 14 × 21 × 1 سانتیمتر |
| نویسنده | |
| ناشر | |
| موضوع | , , |
| قطع کتاب | |
| نوبت چاپ |
سی ام |
| سال انتشار |
1400 |
| تعداد صفحه |
342 |
| جلد کتاب |
شومیز |
| زبان کتاب |
فارسی |
7 دیدگاه برای سال بلوا
پاکسازی فیلتربرای ثبت نقد و بررسی وارد حساب کاربری خود شوید.
کتاب های مرتبط
- مسعود آذرباد
- محبوبه زارع
- شیوا مقانلو
- سعید تشکری
- محمد ترکاشوند
- سید مهدی شجاعی
- فاطمه سلیمانی ازندریانی
- سید مهدی شجاعی
- نادر ابراهیمی
- نادر ابراهیمی
- 18935
بریده هایی از کتاب سال بلوا
اگر کتاب "سال بلوا " را مطالعه کرده اید، بریده هایی از متن آن را با دیگران به اشتراک بگذارید!
متن ارسال بعد از بررسی تایید و منتشر خواهد شد.
برای ارسال بریده کتاب، ابتدا وارد حساب کاربری خود شوید.
- خدیجه
در خانهای زندگی میکردم که دختری از دیوار خانه سمت چپ، هر وقت پای دار قالی خسته میشد به بهانه مِه نردبان را میگرفت و میآمد بالا، لب دیوار سرک میکشید و با لبخندی گرم میگفت: «نوشا! نوشا! پیسپیسو.»
پنجره را باز میکردم، مه فضا را گرفته بود. سرم را در آن هوای مرطوبی که پوست تنم را خنک میکرد فرو میبردم. مگر نمیشود یاد دختری افتاد که عنکبوت قالی شده بود، آویخته بر تار و پود سفید و لاکی و سبز و آبی و رنگهای دیگر، دلخوش به مه یا باران، و نردبانی که او را به ایوان خانه ما میرساند.
- خدیجه
صدای قطرههای آب را میشنیدم، و صدای تیکتیک ساعت را که اعلام حضور میکرد، مردی در سردابهای تاریک قدم میزد، زنی در باد راه گم کرده بود، پروانهها خاک میشدند و بوی خاک همه جا را میگرفت. صدای گریه زنی را میشنیدم که سالها بعد از سال بلوا یاد من افتاده بود. مگر نمیشود زنی یاد زن دیگری بیفتد که چهارده سال پیش او را دیده و گفته است: «شما خیلی شادابید، همیشه جوان و شادابید.»
- خدیجه
چه حرفها! خبر از دل آدم که ندارند، نمیدانند هر آدمی سنگی است که پدرش پرتاب کرده است. پوسته ظاهری چه اهمیت دارد؟ درونم ویرانه است، خانهای پر از درخت که سقف اتاقهاش ریخته است، تنها یک دیوار مانده، با دری که باد در آن زوزه میکشد. یا نه، چناری است که پیرمردی در آن کفش نیمدار دیگران را تعمیر میکند، گیرم شاخ و برگی هم داشته باشد.
- خدیجه
به خانهای بر میگشتم که مردی در آرزوی ملکه شدن من آن قدر گریه کرده بود که کور شده بود. و من که دنباله او بودم مثل شهاب میسوختم و از بازی بیرون میرفتم. به یاد میآوردم پدرم، سرهنگ نیلوفری را که هر وقت خیال میکرد کسی دور و برش نیست، کورمال کورمال یکی از لباسهای مرا برمیداشت، سرش را در آن فرو میبرد و زار میزد. و مادرم گفته بود که از بس گریه کرد کور شد، و حالا خودش مرض ناامنی داشت. من کجا بودم؟ در خوابِ مادرم دیدم که مردهام. و مردهام.
- خانم
لابد بلوا در یک درگیری تن به تن خاموش میشد، امّا همه مردم میدانستند که بلوا بر سر این دو آدم نبود، بر سر هیچ آدمی نبود، بر سر خاک هم نبود، به خاطر عشق و گرسنگی هم نبود. میرزاحسن گفت: «خاک بر سر آدمهایی که نمیدانند سر چی دارند میجنگند.» دکتر معصوم گفت: «چرا، جناب رئیس، به خاطر قدرت.» میرزاحسن سرخ شد و یکنفس حرفش را زد: «با دار و تفنگ که نمیشود بر مردم حکومت کرد، باید به دادشان رسید.» و با لحن غمانگیزی ادامه داد: «سایه ترس از مرگ هم بدتر است
- خانم
توی این مملکت هر چیزی اولش خوب است، بعد یواشیواش بهش آب میبندند، خاصیتش را از دست میدهد، واسه همین است که پیشرفت نمیکنیم.»









محسن –
داستانی عجیب، زیبا و غم انگیز. همانند دیگر داستانهای عباس معروفی هیچ کدام از شخصیتهای داستان به رستگاری نمی رسند و سرنوشت غم انگیزی دارند.
علی –
تلخیِ شیرینی که به شما با خوندن این کتاب تزریق میشه غیرقابل توصیفه چند باری شاید باید تحمل کنید اما نمیتونید رها کنید این کتاب رو که سرشار از متد قوی و اصولی ادبیات هست و بسیار بسیار جذاب! استاد معروفی قلمی دارند که لازم به تعریف و تشویق نیست
محمد –
عالیست کتاب های عباس معروفی که همه خوب
محمد –
کتاب های عباس معروفی مثل اثر سمفونی مردگان شون هم عالی هست
خانم (این محصول را خرید کرده است.) –
این کتاب عالیه ولی ای کاش موجود میشد
F_b (این محصول را خرید کرده است.) –
عباس معروفی و کتابهای خیلی خوبش
مرسی موجود شد
بهنام مؤمنی (این محصول را خرید کرده است.) –
یک داستان عاشقانۀ عالی از عباس معروفی. معروفی در این داستان هم از شخصیتهای اسطورهای استفاده کرده که نشان میدهد نویسنده حتی در انتخاب اسم شخصیتها هم باید دقیق شود.