این کالا را با دوستان خود به اشتراک بگذارید


تانگوی شیطان
تانگوی شیطان
255,000 تومان
| نویسنده | |
|---|---|
| مترجم | |
| ناشر | |
| موضوع | |
| قطع کتاب | |
| نوبت چاپ |
پنجم |
| سال انتشار |
1395 |
| تعداد صفحه |
288 |
| جلد کتاب |
شومیز |
| زبان کتاب |
فارسی |
برای ثبت درخواست تامین، ابتدا وارد حساب کاربری خود شوید.
255,000 تومان
در انبار موجود نمی باشد
این کتاب در حال حاضر موجود نیست، اما می توانیم آن را با درخواست شما تامین کنیم و از طریق پیامک با خبرت کنیم!
از طریق دکمه زیر درخواست تامین فوری رو به همراه ثبت تلفن همراه انجام بده.
مشاهده QR CODE

ارسال رایگان پستی برای سفارش های بالای 1,000,000 تومان
امکان ارسال سفارش به صورت کادوپیچ
کادوپیچ
برای اینکه سفارش رو کادوپیچ براتون ارسال کنید، باید بعد از اضافه کردن کتاب ها به سبد خرید ، وارد سبد خرید بشید و دکمه "کتاب رو براتون کادو کنیم؟" رو بزنید.
حتی میتونید در ادامه آدرس کسی رو که مایلید براش سفارش کادوپیچ شده ارسال بشه رو وارد کنید ;)
«استاد مجار روایت آخرالزمانی که قابل قیاس با گوگول و ملویل است» (سوزان سونتاگ) «نگاه کراسنا هورکایی به جهان یادآور نفوس مردهی گوگول است و فرسنگا با دغدغههای حقیر نویسندگان معاصر فاصله دارد» (و.گ.سبالذ) «تنها پیشنهاد من به کسانی که کتابهایم را نخواندهاند این است که از خانه بیرون بروند، جایی-مثلا کنار یک نهر آب- بنشینند و هیچکاری نکنند، به هیچ چیز فکر نکنند و مانند سنگهای کف رودخانه در سکوت سرجایشان بمانند. سرانجام کسی را ملاقات خواهند کرد که کتابهای من را خواندهاست.»
| وزن | 334 گرم |
|---|---|
| نویسنده | |
| مترجم | |
| ناشر | |
| موضوع | |
| قطع کتاب | |
| نوبت چاپ |
پنجم |
| سال انتشار |
1395 |
| تعداد صفحه |
288 |
| جلد کتاب |
شومیز |
| زبان کتاب |
فارسی |
1 دیدگاه برای تانگوی شیطان
پاکسازی فیلتربرای ثبت نقد و بررسی وارد حساب کاربری خود شوید.
کتاب های مرتبط
- ارنست همینگوی
- آنتوان دوسنت اگزوپری
- جیمز نوربری
- 244737
بریده هایی از کتاب تانگوی شیطان
اگر کتاب "تانگوی شیطان " را مطالعه کرده اید، بریده هایی از متن آن را با دیگران به اشتراک بگذارید!
متن ارسال بعد از بررسی تایید و منتشر خواهد شد.
برای ارسال بریده کتاب، ابتدا وارد حساب کاربری خود شوید.
- خانم
زن کرانر قدقدکنان ادامه داد «شوهرم تا خبرو شنید گفت بیام اینجا بهتون بگم، البته فکر کنم خودتون میدونستین، از پشت پنجره دیدم زن هالیچ اومد اینجا، خیلی خب، دیگه برم، مزاحمتون نمیشم، راستی در مورد پولا هم شوهرم گفت قضیه رو فراموش کنین، این پولا خوردن نداره، حرف خودشه والا، راست هم میگه، چه کاریه آدم به عمر تو هفت تا سوراخ قایم شه و یه لحظه آرامش نداشته باشه
- خانم
زن کرانر ابرویی بالا انداخت و با طمأنینه از در بیرون رفت. فوتاکی پرسید «تو نمیآی، رفیق؟» کمی بعد هر دو جلوی در ایستاده بودند. اشمیت جلوتر راه افتاد و فوتاکی لنگلنگان چوبدستی به دست از پیاش میرفت، لبههای نیمتنهاش در باد تکان میخوردند، کلاهش را با دست گرفته بود تا باد میان گل و لای نیندازدش، عصایش را تقتقکنان به زمین میکوبید و راهش را در تاریکی مییافت، باران به شدت میبارید و هم ناسزاهای اشمیت و هم کلمات دلگرمکنندهی فوتاکی را با خود میشست و میبرد، فوتاکی مدام تکرار میکرد: «غصه نخور رفیق! حالا میبینی. همه چی درست میشه. همه چی تموم شد. بدبختیامون سر اومد!»
- خانم
سهمم!» به موشی میمانست که در تله افتاده باشد. وقت چندانی نداشت، تصمیم گرفت هر طور که هست از پنجره بیرون برود «باید یه کاری کنم.» دستش به چفت پنجره بود که صدای پای اشمیت را شنید که از خانه بیرون میرفت. «حتماً میره بشاشه!» پاورچین به طرف در رفت و نفس در سینه حبس کرد تا بهتر بشنود چه اتفاقی میافتد. به محض این که اشمیت در حیاط پشتی را بست، با احتیاط به آشپزخانه برگشت و نگاهی به زن اشمیت که آرام و قرار نداشت انداخت و آهسته از در جلویی خانه بیرون رفت. وقتی مطمئن شد همسایهاش به خانه برگشته با تظاهر به این که تازه رسیده در را با سر و صدا باز کرد.
- خانم
فوتاکی به چارچوب در تکیه داد و سعی کرد راهی پیدا کند تا بی آن که دیده شود از خانه بیرون برود. اوضاع خوب نبود چون به هر حال مجبور میشد برای خروجْ از آشپزخانه بگذرد، درضمن حال و روزش زارتر از آن بود که بتواند خود را از پنجره بالا بکشد، در عین حال شک نداشت زن کرانر یا زن هالیچ که نصف بیشتر وقتشان را پشت پنجره به پاییدن روابط این و آن میگذراندند او را میدیدند.
- خانم
چوبدستیم رو یادم رفت!» اشمیتها از بهار تا حالا از آن اتاق استفاده نکرده بودند. کپکی سبزرنگ دیوارهای ترکخورده و پوسته پوستهاش را پوشانده بود، حتی روی لباسها، حولهها و رواندازهای داخل کمد که مرتب تمیز میشدند را هم کپک گرفته بود، چند هفتهی دیگر سرویس قاشق و چنگال داخل کشوها که برای مواقع خاص بود را هم لایهای از زنگار میپوشاند، پایههای میز که رومیزیای قلابدوزیشده رویش انداخته بودند لق میزد، پردهها رنگ و رو رفته و لامپ اتاق سوخته بود، همهی اینها باعث میشد دیگر به آن اتاق پا نگذارند و بیشتر وقتشان را در آشپزخانه بمانند. از آنجا که قادر نبودند جلوی این زوال را بگیرند، اتاق به تملک عنکبوتها و موشها درآمده بود.
- خانم
زن اشمیت زیرلب گفت «حتماً خودشه.» فوتاکی حیرتزده روی تخت نشست. «مگه میشه؟! چه جوری انقدر زود برگشت…!؟» «من چه میدونم…! بدو! یالا!» فوتاکی از تخت بیرون پرید، لباسهایش را زیر بغل زد، داخل اتاق کناری شد، در را بست و لباسهایش را پوشید









بهنام مؤمنی –
کراسناهورکای و نثری کُند و بهشدت خاصش کتابی خلق کرده که هر کسی نمیتواند آن را تا انتها بخواند. فیلمی که بلا تار براساسِ این کتاب نوشته هم فیلم عجیبی است. تقریباً ۸ ساعت فیلم که باران و سیاهی و زشتی را بهترین حالت ممکن نشان میدهد. باران در این کتاب و فیلم پاککننده نیست، بلکه چهرۀ زشت زندگی و انسانها را بهتر نشان میدهد.