دور و اطرافش رشتههایی از خون تیره جاری بود. دختر جوانی از زیر ماسک خرد شدهاش به او زل زده بود، اما در واقع چشمهایش جایی را نمیدید. چاقو هنوز توی گلویش بود. سر مردی از بدنش جدا شده و هنوز ماسک اسب را به صورت داشت. خنجری از دست قطع شدهٔ بدون انگشت آویزان بود. از سمت راستش صدای آهستهٔ قدم زدن شنید. دستش بیاختیار به طرف شمشیری رفت که همیشه به کمر میبست. شمشیر آنجا نبود.»








