بدرود آناتولی
اما تا فهمید که داریم برای خرج کردنِ پول نقشه میکشیم، آتش خشماش شعلهور شد و افتاد دنبالمان؛ اگر به چنگاش میافتادیم، بیتردید ما را به بادِ تازیانه میگرفت و تن و بدنمان را کبود میکرد. تصمیم گرفتیم با بوسیدنِ دستِ پدر مادرِ تعمیدیمان، شانسمان را آزمایش کنیم. وقتی آنها به هر کدامِ ما یک قُروش* دادند، از شادی نمیتوانستیم توی پوستِمان بگنجیم. استاماتیس[1] برادر کوچکام یکراست به دکان تودوروسِ[2] بقال رفت و خودش را با تکههای گندهی شیرینیهای جورواجور خفه کرد








