این کالا را با دوستان خود به اشتراک بگذارید


غول مدفون
غول مدفون
135,000 تومان
| نویسنده | |
|---|---|
| مترجم | |
| ناشر | |
| موضوع | |
| قطع کتاب | |
| نوبت چاپ |
یازدهم |
| سال انتشار |
1395 |
| تعداد صفحه |
333 |
| جلد کتاب |
شومیز |
| زبان کتاب |
فارسی |
برای ثبت درخواست تامین، ابتدا وارد حساب کاربری خود شوید.
135,000 تومان
ناموجود
این کتاب در حال حاضر موجود نیست، اما می توانیم آن را با درخواست شما تامین کنیم و از طریق پیامک با خبرت کنیم!
از طریق دکمه زیر درخواست تامین فوری رو به همراه ثبت تلفن همراه انجام بده.
مشاهده QR CODE
ارسال رایگان پستی برای سفارش های بالای 2,000,000 تومان
امکان ارسال سفارش به صورت کادوپیچ
غول مدفون جایگاه منحصر به فردی برای کازوئو ایشی گورو(1954) به ارمغان آورد این رمان که در سال 2015 منتشر شد روایتی است راز آلود درباره گم شدن و گذشته،مولفه هایی که همیشه در نوشته های این نویسنده حرف نخست را می زنند و باعث میشوند تا او مدام به این بیندیشد که در آن سوی مه چه چیزهایی پنهان شده است…رمان در قرن شش میلادی برتانیا میگذرد.فضایی پر جادو و ناامن…زوجی در جست و جوی پسر گم شده شان دل به جاده میزنند و هرچه جلوتر میروند در میابند که چگونه در محاصره شخصیت های عجیب قرار گرفته اند و چه قدر زمان بر آن ها سیطره دارد…آن ها نگران بیدار شدن غولی هستند که زیر خاک نفس میکشد…ایشی گورو در این رمان با احضار باورهای اساطیری یونان قدیم و در هم آمیختن شان با تاریخ پر آشوب انگلستان بعد از خروج امپراتوری روم،تصویری نمادین از طبقه ی محروم و بی چیزی می سازد که با مردن خوکرده اند غول مدفون جوری خواننده را با خود همراه میکند که در رازگشایی نویسنده از اتفاق های محوری،در میابد سفری همه جانبه داشته و در زمان و اسطوره تاریخ رمانی بزرگ از نویسنده ای نفرین ساز..
| وزن | 384 گرم |
|---|---|
| نویسنده | |
| مترجم | |
| ناشر | |
| موضوع | |
| قطع کتاب | |
| نوبت چاپ |
یازدهم |
| سال انتشار |
1395 |
| تعداد صفحه |
333 |
| جلد کتاب |
شومیز |
| زبان کتاب |
فارسی |
2 دیدگاه برای غول مدفون
پاکسازی فیلترکتاب های مرتبط
- اریک امانوئل اشمیت
- آنتوان دوسنت اگزوپری
- ریو موراکامی
- آلفونس دوده
- جین آستین
- اونوره دو بالزاک
- ارنست همینگوی
- جلال آل احمد
- اینگو شولتسه
- لیلا لعلمی
- بیل کلینتون, جیمز پترسون
- 108014
بریده هایی از کتاب غول مدفون
برشی از این کتاب بفرستید
برای ارسال برش وارد حساب کاربری شوید.
وقتی که برای نجات، خیلی دیر شده بود، تازه وقت انتقام بود.
- ارسال شده توسط: خدیجه
همان جا ایستاده بود که ناگهان متوجه غوغا و جنجالی شد که کنار حصار مرتع به راه افتاده بود. ابتدا آن جنجال چندان توجهش را جلب نکرد، اما بعد نسیم چیزی به گوشش رساند و ناگهان به خودش آمد. با این که با گذر سالیان دیدش به نحوی آزاردهنده ضعیف شده بود، قدرت شنوایی اش هنوز کاملا بی عیب و نقص باقی مانده بود، و بعد در ملغمه فریادهای برآمده از دل آن جمع در کنار حصار، صدای بیئتریس را که از ناراحتی اوج گرفته بود شنید.
- ارسال شده توسط: خدیجه
آرزوی یک تکه آفتاب را داشت که بئاتریس را گرم کند. ولی با وجود اینکه بیشتر ساحل روبه رو غرق در نور صبحگاهی بود، این سوی رودخانه در سایه و سرد باقی می ماند. بئاتریس در حال راه رفتن به او تکیه داشت و اکسل حس می کرد لرز بئاتریس پیوسته بدتر می شود. اکسل می خواست پیشنهاد دهد دوباره بنشینند و نفس تازه کنند که چشم شان به بام کلبه ای وسط درختان بید افتاد که در آب پیش رفته بودند. مدتی طول کشید که از سراشیبی گل آلود به سوی زورق خانه پایین بروند، و وقتی زیر تاقی کوتاهش پا گذاشتند، هوای نیمه تاریک و نزدیکی به موج های آرام آب انگار فقط لرز بئاتریس را بیشتر کرد. جلوتر رفتند، روی تخته های مرطوب چوبی. آن سوی لبه ی بام علف های بلند و نیزار را می دیدند و بخشی از چشم انداز رود را. سپس در سمت چپ خود هیکل مردی را دیدند که از درون سایه ها برمی خاست و می گفت: «شما کیستید، دوستان؟» اکسل گفت: خدا همراه تان باد، قربان. شرمنده ایم اگر از خواب بیدارتان کردیم.
- ارسال شده توسط: خدیجه
شاید از خود بپرسید اکسل چرا برای به یاد آوردن گذشته، به سراغ دیگر همولایتیهاش نمیرفت، ولی قضیه به این سادگی نیست. چون در آن جامعه، حرفِ گذشته کمتر پیش کشیده میشد. نمیخواهم بگویم که سخن گفتن از گذشته قدغن بود؛ میخواهم بگویم که گذشته، یکجورهایی، در بخاری فرو رفته بود ــ بخاری به غلظت همان مهِ معلق بر فراز مردابها. و اساساً به ذهن این روستاییان خطور نمیکرد که به یاد گذشته بیفتند، حتا به یاد گذشتهٔ نزدیک.
- ارسال شده توسط: خدیجه
چهبسا درست در همان لحظه فرزندش داشت با او حرف میزد، چهبسا قصهٔ خندهداری تعریف میکرد و هر دو داشتند میخندیدند. ولی حالا هم مثل دقایقی پیشتر که در بیرون نشسته بود، تصویرها در ذهنش جفتوجور نمیشد و هر چه بیشتر تمرکز میکرد، خاطرههای بریدهبریده بیشتر رنگ میباخت. شاید اینها چیزی نبود جز خیالاتی موهوم و پیرانهسر. شاید خداوند هیچگاه به آنها فرزند نداده بود.
- ارسال شده توسط: خدیجه
با خود فکر کرد امروز مهِ صبحگاهی چهقدر غلیظ است و سیاهی که رنگ ببازد، آیا خواهد دید که مه از لای درزهای دیوار به داخل خزیده یا نه. ولی بعد این سؤالها از سرش پرید و باز درگیر چیزی شد که ذهنش را از مدتها پیش مشغول کرده بود. آیا آن دو همیشه به همین شکل، گوشهنشین بودند؟ یا زمانی بود که همهچیز با اکنون تفاوت داشت؟ پیشتر، بیرون اتاق، خاطرههایی پراکنده به سراغش آمده بود: تصویری کوتاه از وقتی که در دهلیز بلند اصلی، دست دور گردن یکی از فرزندانش، اندکی قوزکرده قدم برمیداشت ــ قوزکرده بود ولی برعکسِ حالا، نه به دلیل سنوسالش، بلکه صرفاً چون خواسته بود در تاریکروشن دهلیز، سرش به تیرکهای سقف نخورد.
- ارسال شده توسط: خدیجه









علی –
غول مدفون اگر چه ردپای فرم نویسندگی ایشی گورو در دیگرش رمانهای را در خود دارد اما با این حال از همهی آنها نیز متفاوت میباشد. خوانندهای که ناگهان و بدون آشنایی با دیگر آثار نویسنده به خواندن غول مدفون شروع میکند؛ خود را در مکان و فضایی عجیب مییابد که با همهی آثاری که تا به حال خوانده است؛ متفاوت است
علی –
این اثر، داستانی ساده و تأثیرگذار درباره ی عشق، گذر عمر و فقدان است