تنها گریه کن
نمره 4.89 از 5
از فکر و خیال، فرار میکردم. چشم میگرداندم و پی گنبد طلایی حرم میگشتم. قم مگر اول و آخرش چقدر بود؟ از هر طرفی که میرفتیم، میرسیدیم به حرم. خیلی زود نور گنبد، میان سیاهی شب پیدا شد. از پشت حلقهٔ اشک چشمهایم و شیشهٔ بخارکردهٔ ماشین، دست گذاشتم روی سینه، نفس عمیقی کشیدم و لبهایم تکان خوردند: «السلام علیک یا فاطمة المعصومه» به بیبی گفتم: «بالاخره روزی که اینهمه منتظرش بودم، رسید.» خدا را شکر کردم که محمد را پذیرفته بود. دلم میسوخت، ولی بیتاب و نگران نبودم، غصه نمیخوردم. شکر گفتنم فقط به زبان نبود. آن وقتی هم که به محمد گفتم خدا هر خونی را لایق شهادت نمیکند، اعتقادم بود. حالا محمد لایق شده بود و من سربلند







