تانگوی شیطان
نمره 5.00 از 5
نفس عمیقی کشید، دستی به پیشانی خیس از عرقش کشید، و از آنجا که میدانست اشمیت و کرانر رفتهاند گاوها را جمع کنند تا آنها را از سیکِش به طویلهای در غرب شهرک ببرند و بالاخره مزد هشت ماه کار طاقتفرسا را بگیرند، و همین دستکم چند ساعتی طول خواهد کشید، تصمیم گرفت اندکی دیگر بخوابد. چشمانش را بست، به پهلو غلتید و بازویش را دور زن انداخت، تازه داشت خوابش میبرد که بار دیگر صدای ناقوس برخاست. «لعنت بر شیطون!» پتو را کنار زد و روی تخت نشست اما تا پاهای برهنه و پینهبستهاش را بر سنگهای کف اتاق گذاشت، صدا قطع شد.








