ملوی
160,000 تومانشاید کمی از خودم درمیآورم، شاید شاخوبرگ میدهم، اما در کل همینطوری بود. نشخوار میکنند، میبلعند، بعد از درنگی کوتاه بهراحتی لقمهٔ بعدیشان را میآورند بالا. عضلهٔ گردن میجنبد و آروارهها دوباره به هم ساییده میشود. اما شاید چیزها را به یاد میآورم. جاده، سخت و سفیدرنگ، مراتعِ ترد و نازک را میخشکانْد، بهدلخواه در تپهها و گودالها فرازوفرود میگرفت. شهر چندان دور نبود. دو مرد بودند، یقیناً، یکی کوچکاندام و یکی بلندبالا.








