یادت باشد
نمره 4.78 از 5
با رفتن تعدادی از مهمانها و خلوتتر شدن مراسم، چند نفری اصرار کردند به دهان هم عسل بگذاریم. حمید که خیلی خجالتی بود. من هم تا انگشتش را دیدم، کلاً پشیمان شدم! فهمیدم وقتی رفته شناسنامهاش را بیاورد، موتور یکی از دوستانش خرابشده بود. حمید هم که فنی کار بود کمک کرده بود تا موتور را درست کنند. بعد از رسیدن هم به خاطر تأخیر و دیر شدن مراسم، با همان دستهای روغنی سر سفرهٔ عقد نشسته بود! با دستمالکاغذی انگشتش را حسابی پاک کرد و بالاخره عسل را خوردیم.











