من متوجه چیزی شدم—چیزی شبیه به سایهای سیاه که در دل انسانها نهفته است. فهمیدم که خودم هم آن را در درونم دارم. از آن ترسیدم. اما همزمان، به معنای زندگیکردن با چنین چیزی فکر کردم.
درست است که ظاهر دنیا با نور میدرخشد، اما در ژرفای دل انسانها تاریکیای است که گریزی از آن نیست. آن تاریکی بود که مرا از درون فرسود.
من تنها بودم. نمیتوانستم به کسی اعتماد کنم. حتی کسی را که باید به او اعتماد میکردم، به او خیانت کردم. و اکنون، سالهای بسیاری را در پشیمانی زیستهام—تاوان آن خیانت.







