کتاب خواران
شوکی وجودش را فراگرفت که مملو از درد ناشی حسادتی غیرمنطقی بود. تابهحال، هرگز با کای ننشسته بود چیزی بخورد؛ چون او نمیتوانست کتاب بخورد. ولی او حالا چطور با آن زن مشغول خوردن یک کتاب بود، آنهم زنی که دوون با او طی شبگردی در نیوکاسل آشنا شده بود؟











