اتوبوس می ایستد. به زحمت چشمانم را باز می کنم: ایست بازرسی شریف آباد. هنوز نیم ساعت برای خوابیدن وقت دارم. به آن پهلو می چرخم و چشمانم را می بندم. بغل دستی ام تکانم می دهد. مأموری بالای سرم ایستاده و چیزی می گوید. نمی شنوم. گوشم را از زیر روسری در می آورم. به بیرون اتوبوس اشاره می کند. سمعک را توی چمدان گذاشته ام که بی صدا بخوابم. پدر وسواس عجیبی در مورد استفاده از سمعک داشت. آلمانی اش را سیصد هزار تومن گران تر از چینی اش خریده بود، اما باز هم می گفت «فقط وقتی مجبوری، اون هم زیر مقنعه.»











