در کشوی میز قهوه خوری، یک دفترچه و مداد __ از جمله چیزهای معدود باارزشی که داشتیم و نفروخته بودیم __ پیدا کردم. کاغذهای دفترچه باکیفیت بودند. در تاریک و روشنا دولا شدم، شروع به نوشتن کردم. در دفترچه، تمام کوشش ها و رنج و محنت هایی را که برده بودم و همین طور سه بار رفت و برگشتم به راجین_ سانبونگ را بازگو کردم. مدادم را محکم روی کاغذ فشار می دادم و پر از ناامیدی بودم، کل صفحه را پر کردم. نوشتم: «مامان، منتظرت بودم. شش روز منتظرت بودم. احساس می کنم به زودی می میرم. چرا هنوز برنگشته ای؟» بعد از تمام شدن صفحه، شروع به گریه کردم و احساس می کردم که به گل نشسته ام، تاریکی شب کم کم شروع شد و مرا احاطه کرد. ناگهان، صدایی از طبقات شنیدم. قلبم داشت از جایش در می آمد. آه! فقط یکی از همسایه ها به آپارتمانش برگشته بود. وصیت نامه ام را روی میز قهوه خوری گذاشتم. صورتم غرق اشک شد. جانم را ازدست رفته می دیدم








