معمای کتابخانه
نمره 5.00 از 5
کتابخانه، جایی نبود فقط برای کتاب خواندن؛ پر از راز بود، پر از صداهای خاموش و قدمهای آهسته. من همیشه حس میکردم کتابها نفس میکشند، وقتی میان قفسهها راه میرفتم، انگار نگاهم میکردند، چیزی را از من میدانستند که خودم نمیدانستم. یک روز کتابی افتاد، بیهیچ دلیلی، درست روبهروی پایم. از همان لحظه، دیگر هیچچیز مثل قبل نبود. کلمهها شروع کردند به زمزمه، نشانهها همهجا بودند. معما نه فقط در کتاب، که در خودم بود؛ در گذشتهای که فراموش کرده بودم و آیندهای که با هر ورق زدن، نزدیکتر میشد.








