دوردست ها جایی برای زندگی
بابا همیشه میگفت: دوردستها جاییان که رویاها زنده میمونن، حتی اگه خودت خسته باشی. وقتی به جادهها نگاه میکردم، حس میکردم هر پیچ و خم، داستانی داره که فقط باید صبور باشی تا برات تعریفش کنه. زندگی ما پر از جابجایی بود، پر از خانههای موقتی، اما تو دل این ناپایداری، چیزهایی ثابت میموند: صدای خندهی خواهرم، دستای زبر بابا، و امیدی که هر روز با طلوع خورشید برمیگشت. شاید هیچوقت به مقصد نرسیم، اما شاید خودِ راه، خونهی واقعی ما باشه.








