گربۀ ملوس خانگی طعمه‌هاش را فراموش کرده، نشسته‌بود و در نوری که از سوراخ کلید و شکاف دیوار می‌آمد تو، تندتند پلک می‌زد؛ دلش برای دزدکی بیرون‌زدن و خوابیدن در آفتاب لک زده‌بود.»