صبح روزی که از خانه رفتند، تا وقتی هنوز توی شهر بودند و از خیابانهای خلوت می‌گذشتند، نِل تا کسی را می‌دید که از دور می‌آمد طرفشان، تنش از ترس و امید می‌لرزید و چشم تیز می‌کرد که شاید شباهتی بین آن عابر و کیتِ شریفِ خودشان پیدا کند