حتی از عروسک‌هایی که با آنها بازی می‌کردیم به‌عنوان ابزار آموزش‌های ایدئولوژیکی استفاده می‌شد. اگر من از آجرهای ساختمان‌ها قطاری می‌ساختم، معلم به من می‌گفت که بهتر است قطار را به کرهٔ جنوبی برانم و بچه‌های گرسنهٔ آنجا را نجات دهم. مأموریت من این بود که آنها را به خانه و به آغوش رهبر کبیر بزرگوار برگردانم. اکثر شعرهایی که سر کلاس می‌خواندیم درمورد متحدکردن کره بود. این موضوع خیلی روی قلب من تأثیر می‌گذاشت چون به ما می‌گفتند که بچه‌های کرهٔ جنوبی لباس‌های پاره و کهنه می‌پوشند، در انبارهای آشغال دنبال غذا می‌گردند و از ظلم زجرآور سربازان آمریکایی رنج می‌کشند، چون آمریکایی‌ها آنها را هدف تمرینات نظامی خود قرار می‌دهند، با جیپ از رویشان رد می‌شوند و یا آنها را مجبور می‌کنند که کفش‌هایشان را واکس بزنند.