خداحافظ سالار
نمره 4.98 از 5
با خودم مدام میگفتم: «امان از دل زینب، امان از… .» هربار که این جمله را تکرار میکردم، امید داشتم که این دیگر آخرین جملهام باشد اما نمیشد! خواستم تا روی پا بلند شوم و به سمت ضریح خانمی که خیلی غریب بود، بِدوم امّا جان در تنم نداشتم. گنبد زخمی، از پشت پردههای اشک، نور به چشمانم میپاشید و مثل کهربا مرا به سمت حرم میکشید. به زحمت به آستانهٔ حرم نزدیک شدم.







