بادام

140,000 تومان

من نمی‌دانستم درد چیست. نه اینکه نچشیده باشم، فقط نمی‌توانستم حسش کنم. وقتی مردم فریاد می‌زدند، اشک می‌ریختند، یا می‌خندیدند تا شکم‌شان درد بگیرد، برایم مثل تماشای فیلمی بی‌صدا بود. مادرم می‌گفت اشک مهم نیست، اینکه بفهمی چرا اشک می‌ریزد، مهم است. اما من فقط نگاه می‌کردم. همه‌چیز برایم مثل پنجره‌ای بسته بود، منظره‌ای پشت شیشه که نمی‌توانستم لمسش کنم. دلم می‌خواست بفهمم. دلم می‌خواست آدم‌ها را حس کنم، اما مغزم مثل بادامی کوچک، توی پوسته‌اش گیر کرده بود.