خاطرات سفیر
نمره 4.64 از 5
آنتونی گفت: «آقای غوآیه لاییکان.» غوآیه گفت: «نخیر، من به لاییسم اعتقادی ندارم. من به هیچی اعتقاد ندارم. مثل شما هم نیازی ندارم به چیزی اعتقاد داشته باشم.» گفتم: «شما هم اتفاقاً اعتقاداتی دارید.» با عصبانیت گفت: «نخیر! به هیچی اعتقاد ندارم.» گفتم: «پس دو ساعته دارید از چی دفاع میکنید؟ حداقل عبارتی رو که گفتید قبول دارید؟ اینکه به هیچی اعتقاد ندارید؟» ـ آره، این رو من گفتم. ـ همین بیاعتقادی اعتقاد شماست. میبینید توی چه تناقض بزرگی به سر میبرید؟ دانشجویی که خودکاربهدهن اونطرف وایساده بود گفت: «ایشون به غوآیهغیسم معتقدن.» آقای غوآیه دیگه کلافه به نظر میاومد.








