بی نمازها خوشبخت ترند؟
امتیاز 4.50 از 5
از وقتی ماجان مرد، حاجبابا شد همهٔ کسم. قبل از آن هم، حاجبابا را جور دیگری دوست داشتم؛ اما وقتی ماجان رفت، من بهعنوانِ نوهٔ ارشد مأمور شدم که سه شب در هفته برای حاجبابا شام ببرم خانهشان؛ همانجا بخوابم، و صبح از خانهٔ آنها راهی مدرسه شوم؛ و این شروع تغییر رابطهٔ من و حاجبابا بود. تازه ده روز از رفتن ماجان گذشته بود که بابا گفت: «زینب، بابا ازت یه چیزی میخوام، نه نگو!» سر تکان دادم و کتابی را که در دستم بود گذاشتم زمین و زل زدم به دهانش. مِن و مِن کرد و گفت: «حاجبابا بعد از رفتن ماجان خیلی تنهاست؛ وقتی از مغازه میاد خونه؛ هم گشنه است و هم خسته. ازطرفی مریض هم هست؛ اگر خداینکرده حالش بد بشه هیچکس نیست یه لیوان








