شب های روشن
کوچکترین گشایشی در کارم ایجاد نمیشد. حتی خودم را متقاعد کردم که پی ماترونا بفرستم و به او پندهایی پدرانه دربارۀ تار عنکبوت و بهطور کلی دربارۀ شلختگی بدهم. اما او فقط مبهوت به من زُل زد و بدون گفتن کلمهای از پیشم رفت. نشان به آن نشان که از آن زمان تا به امروز تارهای عنکبوت در کمال آسایش هنوز از سقفم آویزان هستند. سرانجام همین امروز صبح فهمیدم که کجای کار میلنگد.








