شب های روشن
در خیال من همهچیز در جنبش و حرکت بود، همهچیز با نظم وترتیب به سوی ویلاهای تابستانی روانه بود. توگویی پترزبورگ در معرض تهدید قرار گرفته تا به برهوتی تبدیل شود. در نهایت من رنجیده و شرمنده بودم، چون جایی و دلیلی برای رفتن نداشتم. حاضر بودم با هر گاری یا هر درشکهای که در تصاحب مردی ظاهرالصّلاح باشد بروم.








