کتاب خواران
میگفتند ما کتاب میخوریم، اما حقیقت این بود که کتابها ما را میبلعیدند. هر واژه، هر جمله، مثل لقمهای از جانمان کم میکرد و چیزی دیگر به جایش میگذاشت؛ خاطرهای که مال ما نبود، دردی که تجربهاش نکرده بودیم، عشقی که فقط میان دو صفحه اتفاق افتاده بود. من یاد گرفتم که بعضی داستانها آنقدر واقعیاند که استخوانت را میسوزانند. و در دنیای ما، دانستن بیقیمت نبود؛ بهایی داشت، و آن بها گاهی خودت بودی. ولی باز هم میخواندم، چون تاریکی اگرچه دهان باز میکرد، نور همیشه از لابهلای کلمات نشت میکرد.








