از روزی که رهایم کردی، جهان شکل خودش را از دست داد. صداها دیگر آشنا نیستند، اشیا جای هم را عوض کرده‌اند و آینه، چهره‌ام را پس نمی‌دهد. گاهی به خودم می‌گویم که همه چیز خیال بوده؛ تو، عشق، حتی دردِ نبودنت. اما ناگهان از لابه‌لای روزمرگی‌ها، حسی عبور می‌کند—مثل عطر آشنای لباسی که هنوز در کمدم مانده، مثل طنین خنده‌ای که دیگر شنیده نمی‌شود. زندگی ادامه دارد، می‌دانم، اما در سکوتی کش‌دار. سکوتی که با صدای رفتنت آغاز شد و هنوز تمام نشده.